یا سبحان
نمی دونم کجا خوندم!
اصلا نمی دونم کی بود که خوندم!
یه روز یکی بهم می گفت مومن خدا....
اما عزیز دل! به من نگو مومن....
اونی که خوندم می گفت:
" به من مومن نگو ،به من مومن نگو وقتی حتی واسه یه لحظه عاشق نبودم؛ به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم، عاشق نبودم.
یه عمره از دلم ترسیدم و باز دم آخر منو دیوونه کرده!
حالا می ترسم این دیوونه حالی، یه روز از من جدا بشه و برنگرده!
چه آسون اشک معصوم تو یک شب چکید و دامن دینم رو تر کرد.
غبار عادت از قلب من شست.
نمی دونم چطور؟ اما اثر کرد!
همه ی دار و ندارم مال چشمات، اگه پشتش بهشتی باشه یا نه!
اگه دنیای من پیش از قیامت داره با چشم تو می پاشه یا نه! به من مومن نگو، وقتی حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم... "
آره عزیز ، به من نگو مومن.
منی که حتی برا لحظه ای چشمان سبز قاب گرفته ات رو ، رو دیوار خونه نمی تونم رها کنم...
منی که اگه نتونم از خاک برای خودم دلی بسازم...
رهایم کن
به من نگو مومن...
یا زهرا(س)